X
تبلیغات
یک وبلاگ حکومتی

رنج دوست‌داشتن

رنج دوست‌داشتن
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ ﴿بقره: ۱۶۵﴾

دوست‌داشتن خدا شیرین است؛ هم دوست‌داشتنی است و هم می‌فهمد که او را دوست داریم.
اما دوست‌داشتن یک انسان، با رنجی پایان‌ناپذیر همراه است؛ چگونه به او بفهمانیم که تا چه اندازه دوستش داریم؟ در فرض اینکه دوست‌داشتن‌مان را باور کند!

دسته بندی :


سرگرمی

    

سرگرمی
پرتاب به درون،
غوطه‌وری در گذشته،
یافتن اشتباهات پیشین،
خنده بر عمق نابخردی‌ خویش
و سودای تجربه دوباره این سرگرمی پایان‌ناپذیر...

دسته بندی :


بی اعتنایی ..

بی‌اعتنایی
روایتی دیگر از زندگی آدمی؛
نیمی در تلاش برای دانستن
و نیم دیگر در چالش بی‌اعتنایی به دانسته‌ها.

دسته بندی :
برچسب‌ها: اعتنا, دانستن, ندانستن, زندگی

لحظه شتاسی

یک حرکت بجا یکوقت تاریخ را نجات می دهد

یک حرکت نابجا گاهی تاریخ را در ورطه گمراهی می غلتاند.

...................................................................

همین خواص طرفدار حق مقصر بوده اند. بعضی از این خواص طرفدار حق، در نهایت بدی عمل کردند! مثل شریح قاضی! شریح قاضی که جزء بنی امیه نبود. کسی بود که می فهمید حق با کیست! می فهمید که اوضاع از چه قرار است! وقتی هانی بن عروه را به زندان انداختند و سر و رویش را مجروح کردند، سربازان و افراد قبیله اش اطراف قصر عبیدالله بن زیاد را گرفتند. ابن زیاد ترسید! آنها می گفتند که هانی را کشتید. ابن زیاد به شریح قاضی گفت: برو ببین هانی زنده است، برو به اینها بگو زنده است.
شریح آمد، دید که هانی بن عروه زنده است، اما مجروح است. هانی بن عروه گفت: ای مسلمانها، این چه وضعی است! (خطاب به شریح) پس قوم من چه شدند؟ مردند! چرا سراغ من نیامدند! چرا نمی آیند مرا از این جا نجات بدهند! شریح قاضی گفت: می خواستم بروم و این حرف های هانی را به همین کسانی که اطراف دارالاماره را گرفته اند، بگویم، اما افسوس که جاسوس عبیدالله، آن جا ایستاده بود! جرأت نکردم! جرأت نکردم یعنی چه؟ یعنی همین که ما می گوییم: ترجیح دنیا بر دین.
شاید اگر شریح، همین یک کار را انجام می داد، تاریخ عوض می شد. اگر شریح می رفت، به مردم می گفت که هانی زنده است اما در زندان است و عبیدالله قصد دارد او را بکشد – هنوز عبیدالله بن زیاد قدرت نگرفته بود – آنها می ریختند و هانی را نجات می دادند. با نجات هانی، قدرت پیدا می کردند، روحیه پیدا می کردند، اطراف دارالاماره می آمدند، عبیدالله را می گرفتند، یا می کشتند، یا می فرستادند می رفت! کوفه، مال امام حسین (علیه السلام) می شد و اصلاً واقعه کربلا اتفاق نمی افتاد.

-بیانات حضرت ماه در خصوص نقش عوام و خواص در جامعه در دیدار جمعی از فرماندهان لشکر ۲۷ محمد رسول الله


 


دسته بندی :


آخرین مطالب

» ( جمعه بیست و دوم آذر 1392 )
» سرگرمی ( سه شنبه هفتم آبان 1392 )
» بی اعتنایی .. ( پنجشنبه هجدهم مهر 1392 )
» لحظه شتاسی ( جمعه سوم آذر 1391 )